| مرتضي بخشوده |
|
روزگار كودكي ما با ديدن كارتون «پينوكيو»ي والتديسني سپري شد. من از همان زمان با اين عروسك آدمنماي چوبى خنگ شيطان مشكل داشتم. بدبخت مجبور بود كه ميان دو قطب خير و شر يكي را انتخاب كند. هميشه هم دل به قطب شر ماجرا ميسپرد. يعني حرف گربهنره و روباه مكار را گوش ميكرد، بعد حسابي مجازات ميشد و در نهايت فرشته مهربان، كه چندان هم مهربان نبود، ظاهر ميشد و پينوكيو را به راه راست هدايت ميكرد. اين كارتون يك جوري توليد افسردگي ميكرد. هميشه هم يك زاهد پاكيزهسرشتي سر راهش بود، كه نقشش را «جينا» آن جوجه زرد جيغجيغو ايفا ميكرد، و نميگذاشت آب خوش شيطنت از گلوي عروسك پايين برود. آخر قصه كه ديگر نوبر بود. بعد از آن سفر اديسهوار و پر از فلاكت و بدبختي، پينوكيو بالاخره تبديل به آدم ميشد ـ كه ايكاش نميشد ـ و سر تسليم فرود ميآورد كه مثل آدم حرف گوشكن باشد و ديگر شيطنت نكند و پدر ژپتوي مفلوك را اذيت نكند و يك زندگي عادي و پرملال و بي شور و هيجان را پيگيرد. آن دماغ كذايي پينوكيو و آن چوب جادويي فرشته مهربان، لولوي سر خرمن دوران كودكي ما بود. تا بترسيم و مبادا كه سراغ كار بد برويم. فقط خدا را شكر كه كمپاني معظم والتديسني كاراكتر روباه مكار و گربهنره را جذاب طراحي كرده بود و البته دوبله بامزه فارسي اين دو شخصيت دوستداشتني و صداي خوبي كه روي آنها گذاشته بودند را هم نبايد فراموش كرد. بچه كه بودم نميفهميدم مشكلم با پينوكيو چيست. حالا كمي قضيه فرق ميكند. براي همين هم وقتي عليرضا اشراقي به من پيشنهاد كرد كه نمايش «دايره پينوكيو» را ببينم و چيزي دربارهاش بنويسم، از در سرپيچي و طغيان وارد شدم. اما حالا چنين نظري ندارم. چون روايتي متفاوت است با آن پينوكيويي كه ميشناختيمش. متاسفانه اين نمايش براي بزرگسالان است و نه براي كودكان، و متاسفانه ـ گمان ميكنم ـ خيلي از تماشاگران هم نميفهمند كه حرف حساب كارگردان و دراماتورژ و بازيگران چيست. و اين يكي از كاستيها و عيبهاي نمايش «دايره پينوكيو» است. قبل از اينكه برداشت خودم را از اين نمايش بگويم، اشاره ميكنم به موسيقي شنيدني و تحسينبرانگيز «فرشاد فزوني» كه پابهپاي اجراي زنده نمايش ميآيد و بهخوبي حس و حال بازيها را تداعي ميكند. موسيقياي متفاوت و پر از صداهاي ناآشنا و غريب و درآميخته با تمهاي آفريقايي و تبتي كه البته حس همدلي تماشاگر را برميانگيزاند. همچنين بايد اشاره كنم كه طراح نور تئاتر «دايره پينوكيو» هم «آتيلا پسياني» است و از قضا طراحي و اجراي نور اين نمايش هم كار خوب و قابل قبولي است. بازيهاي خانم «ناز شادمان» و «خسرو محمودي» (كه هر دو نقش پينوكيو را بازي ميكنند) نيز ديدني است و هر دو بهخوبي از پس حركات پانتوميم با ريتمهاي تند و البته آيرونيك برميآيند. طراحي لباس چنگي به دلم نزد. مخصوصاً كه ديدن لباس خانم شادمان مرا به خنده واداشت. او با آن چهره و ميميك خاص صورتش و با آن كلاه و كوله و لباس كتان خاكستري مرا ياد تيپ دخترهاي محصل چيني در دوران مائو ميانداخت. از اينها كه بگذريم، ميرسيم به دوكلام حرف حسابي كه نمايش «دايره پينوكيو» ميخواست در چنته داشته باشد. اين دو كلام را هم پينوكيو خيلي تند و سريع در صحنه ميگويد: «واقعيت اين است: واقعيتي وجود ندارد.» ادامه مطلب در اینجا: |