اشكان غفارعدلي:

"با مفهوم سازي بايد جنگيد، چون چيزي است كه واقعيت دارد. "
(مالارمه)


‌‌با شكست نظامِ"تقابل‌هاي دو تايي"، راه براي خودنمايي گسترده نامتعين معاني در نمايش"پينوكيو" باز مي‌شود. به تعبيري رهايي از بند حتميتِ معنايي و تلاش براي بن فكني در ساحت ساختارهاي محتوم متني و اجرايي، به نحوي كه نوعي گريز از مركز را در ساحت معنا به نمايش بگذارد، عمده‌ترين دستاورد نمايش"پينوكيو" به شمار مي‌رود. در اين رويكرد، به هم ريختن تقابل‌هاي دو تايي، موجد تكثر معاني و موجب شكست كامل نظام"تك معنايي" مي‌شود و طرفه آن كه در اين راستا، انتخاب"پينوكيو" به عنوان شخصيت محوري نمايش و نحوه مواجهه او با ديگر شخصيت‌ها در طول سفر، مهمترين نقش را در جهت دستيابي به مقصود"گريز از مركز "و عدم قطعيت معاني و فروپاشي باورهاي رايج تماشاگر ايفا مي‌كند.
مفهوم تقابل‌هاي دو تايي، ناظر بر زوج‌هاي معنايي متقابلي است كه غالباً در يك رابطه سلبي و ايجابي با يكديگر قرار دارند و از اين رو گستره‌اي از مفاهيم تعيين شده‌اي را كه معيار و ملاك شناخت انسان محسوب مي‌شوند، در برمي‌گيرد.
"ژاك دريدا" در رويكردي ساخت شكن به سنت فلسفه غرب، با مطالعه آثار افلاطون، فهرستي كامل از اين تقابل‌هاي دوگانه به دست مي‌دهد؛ مثلاً حضور و غياب، مرد‌ و زن، ذهن و عين، خوب و بد، مثبت و منفي، ذات و نمود، درون و برون، جاندار و بي‌جان، روح و جسم، هستي و نيستي، حقيقت و مجاز، خواندن و نوشتن، گفتار و نوشتار و...
در اين راستا و بر طبق سنت فلسفه غرب، معنا از طريق حركت به سوي يكي از قطب هاي مذكور و مفهوم بي‌واسطه‌اي كه از آن در ذهن ايجاد مي‌شود، حاصل مي‌آيد و اين بدان معناست كه از زمان افلاطون تا به امروز، معنا همواره اسير همين رويكرد دو قطبي بوده است.
در اين نگره، "دال" همواره به"مدلول" معيني راه مي‌برد؛ حال آن كه از منظر دريدا، مدلول، خود دال ديگري است كه در چرخه‌اي از بازي نشانه‌ها، دستيابي به معنا را مدام به تأخير و تعويق مي‌اندازد.

ادامه مطلب در اینجا:

http://www.theater.ir/article.aspx?id=11861