روزمرگى هاى عروسكى كه قرار بود انسان شود
رامتين شهبازى:
نمايش پينوكيو در نگاه نخست دو پنجره اصلى را روى تماشاگر خود مى گشايد كه از اين دو پنجره مى توانيم تعابير زيرساختى ديگرى را نيز براى ماهيت اين نمايش متصور شويم. يكى از اين پنجره ها آشنايى زدايى تماشاگر ايرانى از داستانى است كه بارها و بارها آن را خوانده و شايد با توجه به نقد ها و تفسير ها به تعابيرى آشنا بر اساس آن دست يافته است. ديگر نكته مهم نمايش دو نگاه مهم فلسفى يعنى عدم قطعيت و دور تسلسل است كه بر شخصيت اصلى داستان-نمايش پينوكيو حاكم مى شود و اين نكته را نيز مى توان به عنوان عنصرى مهم در نمايش بازكاويد.
آشنايى زدايى از باور هاى عمومى يكى از دشوارترين شكل هايى است كه شايد بتوانيم از آن به عنوان شاخه اى در روايت قائل باشيم. نويسنده براى دستيابى به مطلوب بايد تا آن اندازه استدلالهاى منطقى به همراه داشته باشد تا بتواند نه تنها باورهاى نخستين تماشاگر را تحت الشعاع قرار داده، بلكه باور خود را جايگزين آن سازند . از همين منظر بود كه نمايش پينوكيو براى نگارنده ياد آور نمايش ديوان تئاترال كار محمود استاد محمد بود كه سعى داشت خوانشى جديد از اسطوره هاى خسرو و شيرين و شيرين و فرهاد را به بيننده ارائه دهد و درباب موفقيت و عدم موفقيت آن در زمان اجرا مفصل نوشتم. شايد آنچه در زمينه داستان پينوكيو نيز اين باور را به وجود مى آورد كه پديد آورندگان نمايش سعى به جايگزينى شخصيتى جديد تر به جاى پينوكيو كارلو كلودى داشته اند دستيابىنگاهى به نمايش پينوكيو كار اصغر دشتى و نسيم احمدپور به نگاهى مدرن تر از اين شخصيت بوده است. اگر در داستان كلودى يك چوب مى تواند از پس فراز و نشيب هايى به يك انسان كامل تبديل شود، در اينجا با شخصيتى روبه رو هستيم كه در انتها به عدم قطعيت مى رسد. او زمانى كه از جانب ژپتو اين اجازه را پيدا مى كند كه خود زندگى را تجربه كند به باور هايى دست مى يابد كه نوعى سرگشتگى را تداعى مى كند و اين سرگشتگى چيزى جز زندگى انسان مدرن نيست. از همين روى است كه داستان خوش فرجام و اميد وارانه كلودى در اجرا جاى خود را به نوعى آبزورديته مى دهد. اين نگاه همان تجربه جديدى است كه متن و اجراى گروه نمايش سازنده اثر مى توانند از آن به عنوان ساحت نمايش تجربى نيز استفاده كنند و به نظر مى رسد فرصت غنيمتى هم بوده است. با توجه به رويكرد گسترده اهالى جوان عالم نمايش به تئاتر تجربى كه فكر مى كنم به رغم اجراهاى فراوان هنوز نتوانسته ايم به تعريفى كامل از آن دست يابيم، تجربه هايى كه دشتى و گروهش از روى سه متن شازده كوچولوى آنتوان دوسنت اگزوپرى،دن كيشوت سروانتس و همين پينوكيو كلودى ما را به سمت تئاتر تجربى رهنمون مى شود كه مى تواند يكى از خلأهاى تئاتر تجربى يعنى بنيان هاى استوار نمايشنامه نويسى را جبران كند.
ادامه مطلب در اینجا: